تبليغاتX
دست نوشته های ازکنار ساحل آبی خلیج فارس

               

 اول ممنون از یکی از دوستای خودم که برام زحمت کشید و آپ تولد گذاشت

فکر کنم نمیخواد اسمشو بیارم.....ولی خیلی خیلی ممنونم ازش...انشالله شب عروسیش جبران کنم

 

ولی من خودم چون زیاد اهل تولد گرفتن نیستم پس کادو هم بهتون نمیدم

ولی از کوهنوردی خودم با دوستام بگم که رفتیم به یه منطقه کوهستانی به نام شیم بار

هر کی تا حالا اونجا رفته باشه میدونه من کجا رو میگم یه منطقه بین استان خوزستان و چهار محال بختیاری که به زبون بختیاری بهش میگن شیمبار و به زبون ما میشه شیرین بهار از بس که این منطقه بهارش قشنگه با کوهای مخصوص سنگ نوردیش ....آخه من عاشق صخره نوردیم و با اینکه خوزستان کوه نداره ولی همیشه به مناطق کوهستانی سفر میکنم

تیم ما حدودا" ده نفر بود که با دو تا پاترول مخصوص کوهنوردی بچه روز چهارشنبه رفتیم و و دوشب وسط کوهستان توی چادر حالی کردیم

 

یه چند تا از عکساشو براتون میزارم

ولی خدائیش هرکی برای یبار هم که نره اونجا نصف عمرش بر باده.....

همش گلهای لاله بودن یه زره خاک هم پیدا نمیشد......همش گل و چمن و درختهای بلوط جنگلی...

 

دردی ست غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

 

 

 

حکومت نظامی در ساحل

شب جمعه به اتفاق دوستان جهت تفريح و ماهيگيری به کنار در يا رفتيم  . هوا بسيار خوب بود و در يا مساعد برای گرفتن يه ماهی شش ، هفت تنی

 

خلاصه جاتون سبز ، فرشی و چای و نوشابه و جکر داغ هم کنارش

يه سه ساعتی از  شب نشينی ما کنار دريا نگذشته بود  و تازه داشت دستمون گرم می شد سی ماهيگيری که  سر و کله يه گروهبان نيروی انتظامی پيدا شد .

گروهبان : آقايون بساطشون رو جمع کنن

راوی : برای چه سر کار ؟

گروهبان : اخه از ساعت دو شب تا پنج صبح  ممنوعه نشستن کنار در يا

راوی : اخه اين قانون کجاست سر کار ؟         گروهبان : قانون کلانتری ، کلانتر دستور داده ازت سند دارم

خلاصه يه دو، سه تا خانواده هم او نطرف تر از ما نشسته بودن ، که با تذکر سرکار بلند شدن و بساطشون رو جمع کردن و رفتن

 اما ما اعتنايی نکرديم و دوباره مشغول ماهيگيری شديم و حسام نواختن گیتارما هم خوندن بقیه هم رقصیدن 

ده دقيقه بعد يه افسر موتور سوار دوباره پيدا شد و همون حرفهای قبل رو تکرارکرد

و ما  هم مجبور شديم بجای استفاده از هوای خوب و تفريح سالم به خونه بر گرديم و مشغول .................

خب مگه حکومت نظامی سرخه يا سبزه ؟.....يه شب جمعه داريم و دريا و يه عشق ماهيگيری .........که اينم ممنوع شده .........

البته بعضی ها معتقدند شبهای جمعه تو خونه دوستان و پای منقل ترياک يه حال ديگه ای ميده ......

بعضی از کار شناسان نعشه جات هم معتقدند يه نوار هايده و يه بطر عرق سکی يه چيز ديگه ايه

خب بنظر شما  ما چه کار کنيم ؟

 ولی شبهای جمعه رو يا بايد  معتاد شد يا عرقی    

 

 

 

 

 

برای اولين بار دلم برای دوران دانشجويی ام تنگ شده است.
خيلی دلم می خواست به آن دوران برگردم و به جای سربه زير بودن
 ، به جای خودداری از برخوردهای اجتماعی ، ‌به جای تمام آنچه كه آن روز فكر می كردم نشانه پسری خوب و سربه زير بودن است 
، می توانستم اندكی از حسرت های گذشته را جبران كنم.
من به خاطر آنچه كه يادگرفته بودن درست است ، بخشی از وجودم را گم كرده ام.

چه كسی می تواند اينهمه اندوه مرا درمان كند.
می خواهم خاطراتم را به آنهايی كه فكر می كنند ، پنهان كردن
 احساسات می تواند نشان دهندهء خوب بودن باشد تقديم كنم. شايد برای شما ، جبران آن دير نشده باشد ولی برای من ديگر ديرشده است و من كسی را كه دوست می داشتم ديگر ازدست داده ام و در اندوه مكرر گرفتارم

  

+ نوشته شده توسط همایون در یکشنبه 19 فروردین1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

سلام چطورید . خیلی مخلصیم

:yuhuu:banana:banana:yuhuu:banana:banana:yuhuu:banana:banana:yuhuu:banana:banana

اینم دارو دسته نیویورکیها

 

بروبچ که میدونن من الان در حال گذروندن دوره دو ماهه در تهران جهت استخدامم در شرکت نفت هستم........بابا ایول به خودمون شدیم یقه سفید شرکت نفت.....شرکت نفت نگو پاریس بگو .....لامصبا انگار نه انگار پول بیت المالو هزینه میکنند :angry

یه مدتی بود که وقت نکرده بودیم آپ کنیم . بابا مانم ناسلامتی به اصطلاح دانشجوییما  و درس داریم....... البته دانشجو بودیم و راحت شدیم از این ننگ اما هادی زاغی هنوز دانشجویه اییه اییه اییه .... بابا مو که گریه نمی کنم داروم میخندم . ...  همهچی اینجا خوبه الا این استاد زبانمون که خیلی سخت گیره.......ولک لامصب تو تهرانم عربا ولمون نمیکنند این استاد زبان ما خانمه ..وجالبیش اینه که عربه.....ولی وجدانا" تا حالا عرب به این با کلاسی ندیدم....قیافه اینهو مصریا (کلو پاترا)تیپ اینهو جنیفر لوپز.....وقتی میاد سرکلاس برو بچ کلاس بیشتر حواسشون تولبا و چشاو و.....بقیه اعضاء و جوارح ایشون هستند تا به دروس تدریسی من نمیدنم این از آبادان اومده اینجا برای چی...  اومده حال مارو بگیره……آخه من از دست این آبادانیا کجا فر بشم میگه ما یه استاد داشتیم تو دانشگاه آبادان به نام ویسی ...پوست منو کنده تا کارشناسی ارشدزبانمو گرفتم حالا منم پوست شمارو میکنم......ما همه گریه میکنیم میگیم بابا ما کوچیکتیم ما زبان نمیخوایم پاچه بده شیردون بده سیراب بده و بنا گوش......میگه نه بابا شما وقتی برید روی سکوی نفتی و نفتکش خارجی بیاد چطور میخواید کاپیتان اون کشتی و خدمشونو تحویل بگیرید ...ما هم میگیم تحویلشون نمگیریم....نتیجه نفت فروش نمیره و تو که داری این مطالبو میخونی از گرسنگی میمیری ..............حالا ولش این چرت و پرتارو بریم سراغ اصل مطلب و یکی دیگر از ورقهای دفتر زرین خاطراتمون. خاطره امروز با اینکه خلاصه شدس اما یه مقدار طولانیه ، دست خودمون که نیست خاطرس دیگه پس یا سیو کنید یا وقتی که خواستید ار اینترنت خارج شید لاف بویزو باز کنید ...میدونید که من ید طولانی در کارشناسی مباحث توپ گرد دارم   .....ید های(دستام به زبون دزفولی) من از مجید دلبندهم بلندتره:

ساعت یک بامداد به وقت دیلم بود و داشتم خوابای خوش خوش می دیدم که یه هو حس کردم یه چیز داره زیر متکا وول می خوره و میگه اییییه ایییه ....مانم اون ماسماسکو برداشتم و جواب دادم

_ الو سلام هما موحنا من فردوسی پور از برنامه زنده 90 با شما تماس گرفتیم تا از بحثهای کارشناسی شما بهره مند شیم .

مونم جوابش دادم : مردتیکه چترال شانس اوردی از دست بچه ها که میس کال میزنن سایلنتش کرده بودم وگرنه اگه داداش حسین بلند میشد ........

_ اوه واقعا ببخشید . پس اگه امکانش هست هفته بعد تشریف بیارید چون خیلی از بینندگان درخواست حضور شمارو در برنامه داشتند.

_باشه هفته بعد تشریفمو میارم

فردا صبح داشتیم ناشتا سامبوسه فلافل میزدیم جریانو به هادی داداش گفتم .....هادی هم گفت باشه کا با هم میریم گفتمش بابا مونو دعوت کردن تو کجا خودتو میندازی....کلی چونه زد تا قبول کردم بهش گفتم ولی هیچکی نباید از این موضوع بویی ببره ، هادی زاغی هم گفت خیالت راحت دهن مو قرص قرصه (این حرفو که زد مونم مثل شما تا تهشو خوندم)

خلاصه هفته بعد با تماااامه بچه ها رفتیم تهران و مستقیم رفتیم تو استودیو و توی یه ردیف رو بروی عادل نشستیم ..... اول از همه مو بودم که با عینک ریبون نشسته بودم و هی به این پشت بلندم یه حالی میدادم جفتمم هادی زاغی که مثل خانقلی خان این ور اون ورو زاغ میزد. بعدشم شهرزاد با اون تیپ جلفش بود که گوشیهای ام پی 4 پلیر رو کرده بود تو گوشش و سرشو بالا پایین میکرد، بعدشم فربد خنجری نشسته بود داشت خنجرشو تیز می کردد البته چهرشو شطرنجی کرده بودند . کنارشم معین بلابوش با اون شلوار خلافیش بود ( از اون شلوارا که خشتکش به نزدیک زمین میرسه  ...بابا همون شورت گل گلی مامان دوز گٌرده پاه) یه هفت هشتا از بچه ها دیگه هم بودن(اصغر ترقه...مجید لشلی...آقا سیاوش ...مهتاب خانم...تینا خانم  امیر آرین.. علی سینا....آنا همسایه و ...فاطیما خانوم که خونشون نزدیک بود.....و عروس خانم وب  پگولی  و سارا گور به گور شده ....و سارا ملوسک وووووووووش....و  جیگی و نانای با هم  بودن ..... و پژمان خان دوست معین و دخترای اهوازی هم اومده بودن ....و  نازی خانم .....وهمه بچه ها ) حتی دوتا بچه کوچولو که  سر کوچمون فنگ بازی میکردن اومده بودن داشتن وسط برنامه بازی میکردن(یکیش که عسل  سیاوش بود اون یکی رو نمیدونم....فکر کنم بچه آبولی بود(پگولی). البته آرنولد هم خیلی التماس کرد ولی قبول نکردیم که بیاد. داشتند موج مکزیکی میومدند

:together:together:together

خلاصه برنامه شروع شد و فردوسی پور واسمون هایلایت گذاشت بچه هاهم تخمه در اوردن شروع کردن به شکستن و تشویق کردن . بجه ها اون ور  به سرپرستی شهرزاد خانم (بوقچی آبادان)پا میشدن میگفتن آبادان مانم که اینور بودیم میگفتیم برزیلته

بعد یکی از بچه ها به فردوسی پور گفت : عدول عدول اینجا ضد زلزله هست اونم گفت آره ....و بچه ها شروع کردن به یزله انداختن .

:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana:banana

بعد از اینا یه چند تا تصاویر کارشناسی و صحنه های داوری نشونمون داد که امین زاغی و مو براش توضیح دادیم رسیدیم به بازی استقلال اهواز  و مس که نگو خورده آهن کرمان و اون صحنه معروف : مو هی میگفتم بابا کارت قرمز کیلو چنده مگه بداوی چه کرده یه خورده پاشو داده بالا و اون تقی پور نامرد  هم بخاطر اینکه با اون سن و سالش تورو بچه وایساده خب بچه کپ کرد هم اینکه بخاطر مصاحبه بعد از بازیش باید بره کمیته انضباتی....دیدم فردوس پور داره از اون لبخنداشو میزنه بهش گفتم : نیشتو ببند بابا مو مثل بعضیا نیستما چیزی بهت نگم میخوای بگم بچه ها سه سوت لختت کنن ها.... شرفت سوراخ. یه هو دیدم بیستا رنگ عوض کرد . بچه ها هم شروع کردن به شعار دادن کاپتان دایی یادت باشه مبعلی سرورته و ته ته۲۳ دوستت داریم (چه ربطی به بازی اس اس و مس داره منم نمیدونم...ربطش مثل انرژی هسته ای...حل کنید از احمدی نژاد جایزه بگیرید) ..بعد هم ازش پرسیدم چطور میشه که شهید قندی در تمام طول لیگ که بیستو خورده ای بازیه همش 12 تا گل بخورن اما بازی با راه آهن یه هو تو یه بازی 6 تا گل میخورن انگار بازیکناشون بعد از بازی با راه آهن حامله شده بودن و مثل حامله ها راه میرفتن . هر یه گلی که صنعت به پیام ارتباطات میزد اونا دو تا از راه آهن میخوردن ،خب این جوری برای خود شهید قندی آبرو نزاشتن با تبانیشون ....یا چرا کسی به پرونده بازیکنای غیر قانونی راه آهن نمیرسه . تجربه ثابت کرده اگه به بچه های خوزستان اعتماد کنید نتیجه ای که میبینید مثل نتیجه قهرمانی در بوسانه اگه هم به اونا تکیه نکنید میشه بازی های آبروبرانه در جام جهانی و بازی های دوحه قطر که مالدیو و چین تایپه و قطر سوراخ سوراخمون کردن

بعد از حرفام بچه ها شروع کردن به سوت و دست زدن

بعدشم عادل بهمون گفت که مسابقه اس ام اسی این هفته به عهده شماست ، مانم یکم فکر کردیمو و گفتم : بهترین تیم دنیا چیه؟ اگه نظر شما صنعت نفت آبادانه گزینه 1 تا 4 رو به شماره 200090_0631 بفرستیدجایزشم به عهده خودمه یه بشکه نفت و یکی از عینک ریبونای خودم فقط هول نشید یکی یکی اس ام اس بدید.

آخرای برنامه هم عادل گفت یه چند تا تماس پشت خط داریم که اگه اجازه بدید براتون پخش کنم

گفتمش خواهش میکنم.

_ الو سلام هما پشت بلند (منظورش همایون بود....این بابام هم عجب اسمی برا ما گذاشته کوچیکه دخترونست بزرگ میشه میشه پسرونه)

_سلام خانم بفرمایید

_ببخشید من زید فربد خنجریم ، میخواستم با معین صحبت کنم

فربد خنجری: ها سلام عینی اشلونچ

مو : چی چیو اشلونچ جمع کن بابا اینجا برنامه زندس . قطع کن خانم

یه تماس دیگه (سارا نی نی چوچولو ) : الو بچه ها خیلی نامردید مونو تو دستشویی فرودگاه قال گذاشتین

مو : اِ بچه ها ساراه ، سارا چو چولو کجایی عزیزم حالت خوبه ؟

سارا چوچولو : بابا دمتون گرم بچه آبادانو دست کم گرفتید الان تو جردن توی یه ایکس پارتیم . براشون یه ترانه خوندم گوش کنید بچه ها: پسر دخترا پسر دخترا مگه لشکر آباد چی داره میگن تو هر دقیقش یه شکم میشه پاره .

تعطیلی یا عامری همه یه تیزبر دارن......

یه تماس دیگه :

مو : سلام بفرمایید

ابوجاسم (مغازه دار سر کوچمون): سلام و زهرمار بییب بییییییییییییب بییییب ....کی میاید حساباتونو صاف کنید

یه تماس دیگه:

براد پیت :سلام همایون فرق وسط پس این سی دی هام چی شدن سگ خورشون کردی ؟

مو : بابا این تماسارو وصل نکنید اه

یه تماس دیگه

بفرمایید

سندی: ولکام آبادان 5 کیلومتر دمت گرم..... ولکام آبادان 5 کیلو متر دمت گرم

مو : راچکتیم

بعد از تماس ها هم رسیدیم به آخر برنامه و عادل گفت که اگه حرف ناگفته ای دارید بزنید

مو : نه ندارم

هادی زاغی : زیپ اون آقای فیلمبردار بازه ، زاغشو زدم

فربد خنجری : من حرف نا گفته ای ندارم فقط از شما و سایر همکاراتون کمال تشکر و قدردانی رو دارم که مارو به جمع خودتون دعوت کرید و از ببنندگان عزیز و که تا پاسی از شب پای برنامه حضور پیدا کردن سپاسگذارم ، چی جون داداش

معین بلابوش : چیچیو حرف آخر ما تا شام نخوریم از جامون تکون نمی خوریم

:bomb:bomb:bomb:bomb:bomb:bomb:bomb:bomb:bomb

مو : ها مو حرف آخر دارم اون اول برنامه اسمش تیتراژه چیه نمیدونم چرا از صنعت و تیمهای خوزستانی چیزی نشون نمی دید فقط گل خوردن فولادو نشون میدید ها بی وجدان؟

فردوسی پور: حیقتش......

مو : ببندش .نفله

اینم از خاطره . چقدر خستم شد حالا برید قسمت نظرات و از مو تشکر کنید.

وجدانا" هر کی تعداد نظراتش بیشتر بود یه جایزه ویژه داره

                                                      


 

بعضی از این مطالب سرقتیه...جای درز پیدا نکنه که آبروم میره بیشتر شکلکاش مال مهتاب خانومه: devil..جکاش مال آنا خانومه  بچه هندوستانه و دوست پسرش این بدقیافه است همون سیاهه شاهرخ خان و....

 

این خره هم ماشین مهتاب خانومه :horseیه کم بی تربیت هست ولی خوب خره دیگه چکارش میشه کرد

 هر کس صاحب عکس رو دیده بگه کجاست و مژدگانی دریافت کنه...این پسره حیف نونه که مدتی بدلیل حواس پرتی از خونه متواری شده........آخرین بار توی زمین فوتبال با شورت گلی گلی دیده شده

مژدگانیشم ماشین مهتاب خانومه:horseمعین داداشی ناراحت نشیا فقط چون میدونم تو ظرفیت شوخی داری برا تو نوشتم ....تو عزیزمی

 

 

+ نوشته شده توسط همایون در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 8:57 قبل از ظهر |

          

                    سلام

 

این چند وقت که نرسیدم آپ کنم واقعا" سرم شلوغ بود........هرچند میدونم برای کسی هم مهم نبود...................

اول از اون مسافرت خارج از کشور که بخاطر معالجعه داداش حسینم رفتیم براتون بگم.اول از اینجا(دیلم)راه افتادیم رفتیم اهواز و از اهواز ساعت 10 شب حرکت کردیم به سوی دوبی.حتما" میدونید که بزرگترین خطوط هوائی مال همین کشور عرب همسایمونه(ماها چقده بدبدختیم که اینا تو این چند سال اینقده پیشرفت کردن و ما هر روز شاهد سقوط هواپیماهامون هسیتم)یه روز در امارات یا همون دبی خودمون بودیم...خیلی دوست داشتم برم خونه فرهاد مجیدی .....بابام هم که نمیذاشت من از هتل پامو بیرون بزارم ...میگفت اینجا جوش بده....داداش حسینمم بنده خدا که فقط منو نگه میکرد و میخندید....فقط وقتی میومدم تو لابی میدیدم که آدمای اینجا با آدمای خودمون چقده تفاوت دارند...انواع روسی تایلندی...چینی...ملامین و....هزار نوع جنس دیگه ...که روسی و اوکراینیش از همه بیشتر و خوش تیپ تر بودند

.......این یارو محافظ درب هتل هم با ما رفیق شده بود....چون ایرانی بود ولی قیافش اینهو خارجیا و هیکل اینهو آرنولد.......دلم براتون بگه که فرداش من و داداش حسینم سوار بر هواپیماهای خط امارات بسوی دوسلدورف حرکت کردیم.....بابا تو این هواپیما ها هم  مهمانداراشون میدیدی کفت میبرید...کف شما رو میگم....نه من....چون همه ترک زبان و orginalاونوقت ما  هم مهماندار داریم...یه مشت سیبل کلفت رو با پارتی اوردند کردند مهماندار......بالاخره بعد از 6 ساعت پرواز رسیدیم به مقصد ...نا گفته نماند که تو هواپیما بعلت وضعیت جسمی داداشم برای ما یه جای ویژه گذاشته بودند...first classهمه چی بود از یخچال و تلوزیون وکامپیوتر تا حموم و به قول ابولفضل دستشوبی (ولی وجدانا" تو دستشویش خوابیدن داشت)و .....تو فرودگاه هم از جانب  مرکز توانبخشی بنیاد جانبازان هم با یه هایس اومدن جلومون....و رفتیم همون مرکزی که تا حالا3 بار رفتم.....دیگه همه منو میشناسند اونجا....براشون کلاس کامپیوتر میزارم.....اوناهم منو میبرند میگردونند

...ولی از شانس بد ما اینقده سرد بود و برف اومده بود که نمیشد بریم بیرون....دو روز اول خوب بود ولی کم کم دلم برای خونمون و مامانم اینا داشت تنگ میشد ...هر روز باهاش صحبت میکردم....آخه من اگه از دریا دور باشم...مثل ماهی میمیرم................................................................بقیه اش در آپ بعد

 

 

 

 

این مطلبو من ننوشتم یکی از دوستان برام میل کرده که جهت پیشنهاد به خانمهای که تو وب باهاشون آشنائم توصیه میکنم:( ناراحت نشیدا واقعیت تلخه....)

                                                             چگونه ترشيده نشويد (نسوان) ؟

1. يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

2. ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار. در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم

3. سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

 4. تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

5. دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه

6. پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.

7. رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...! 8

. توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.

 9. يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.

10. در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.

 11. مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.

 12. سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...

13. تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.

14. بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار(000/700/1) دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتونه.

 15. و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار ندارم

 16. اگه كسي رو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوژه خنده 1سال فاميلاتون رديفه)

 17. حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بعده 9 ماه 3 تا بشين

 18. اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين

19. و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد

 

 

 

اینجا هم از دوستای گلم یک به یک تشکر میکنم

اول از خانمهای آبادانی بلاخص از دختراشون و از همه مهمتر از شهرزاد خانم که یه جورای هوائی ما رو داره

دوم از فربد جان که مثل همیشه خیلی دوستش دارم چون بی حاشیه و بی غل و غشه.....البته نه این که بقیه نباشند ولی فکر کنم فربد جان یه جورای معصومه

سوم از دوست خوبم ابوالفضل جان و آقا معین و پگاه خانم که همیشه سه تائی با همند

اازویدا خانم که مارو سرافراز کردن تشریف آوردن

از آقا حسام پسر کاپیتان نمو.....بابا ما برگشتیم

از آنا خانم و ننه غلوم

آز ساحل که نمیدونم آقایی یا خانمی

از رامین هم دانشگاهی عزیزم و دخترک دریا و از ساسا جان

از دخترای اهوازی (۱۶)هم ممنون که ما رو سر افراز کردن

از بهار خانم که دیگه افتخار نمیدن و تینا جان و آقا میثم و نسترن عزیر و همچنین مایکل خان و سارا خانم و از shgirl-sarsکه ما رو هادی نامیدند

 از اصغر ترقه جان و سیاوش خان هم  تشکر ویژه دارم چون بمن لطف دارن هرچندکه اینجا نمیان کلبه ما رو روشن کنند

راستی یه خبر نمیدونم خوب یا بد.........من تو امتحانات  شرکت نفت قبول شدم و قراره بعد از 2ماه گذروندن دوره تو تهران روی یکی از سکوهای نفتی تو وسط آبهای خایج فارس مشغول بکار بشم 

یعنی وسط اقیانوس.....دیدید دریا رو دوست داشتم حالا افتادم توش........یکی از همکلاسیای دانشگاهم اونجاست میگه خیلی راحته....میری غواصی و ماهیگیری و سختیش موقع بارگیری نفت تو نفتکشهای خارجیه که بابد۲الی 3 شبانه روز بیدار باشید....

نگران اینم که اونجا نتونم بیام پهلوی شما

 

 

 

                         همتونو دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط همایون در دوشنبه 16 بهمن1385 و ساعت 8:41 قبل از ظهر |